+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:29  توسط ellahie_naaz
|
من ان گلبرگ مغرورم كه ميميرم زبى ابى .......ولي با خفت و خارى پى شبنم نميگردم
This

This





![]()
![]()






![]()

![]()





ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღ
![]()








حس غريبي ست اين که بخواهي بگويي اما نتواني. چند وقتي ست که به اين درد بي درمان مبتلا شدم؛ هيچ قلم به دستم نمي آيد و من از هجوم اين همه حرف، اين همه فکر باد کرده ام. احساس مي کنم که تحليل مي روم گاهي مي ترسم، مي ترسم که ديگر نتوانم بنويسم، نتوانم بسرايم و حتي نتوانم بگويم.
۲۴سال خاطره را در کنج تنهایی یک زندگی جا گذاشتم و آمدم، حيران و سرگردان به آينده اي مي نگرم که هر آن در حال تغيير است. ولي من ايستاده ام تا آخرش تا رسيدن به هدفم، گاهي مي ترسم از نتوانستن اما من مي توانم. مي توانم.